بالاخره، بعد از حدودِ یازدهسال از رفتنم، دست از تظاهر/تلاش برداشت و در تماسِ چندماهِ قبل گفت «دیگه نمیخوام در ارتباط باشیم». در اوایلِ زمستان.یازدهسالِ قبل، قدرت و روحیهی بالاتری برای شنیدن و پذیرشِ این حرف داشتم اما او ترجیح داد خودش را منطقی، آرام و روشنفکر نشان دهد. حالا، اگرچه، نسبت به 23سالگی، آن جنگندگی، شجاعت در تحمل بارِ عاطفی و درکِ مستقل و منطقی نسبت به شرایط، در من تضعیف شده؛ اما درعوض مقاومت، صبوری در احساسات و درکِ چندبُعدیتری پیدا کردهام. روحیهام مثلِ قبل، بالا و شجاعانه نیست اما بهقدرِ کافی آرام و صبورانه است. به همین دلیل، وقتی گفت که دوست دارد برای همیشه تمامش کند، نه هیجانی در من بود، نه عصیانی و نه شجاعتی برای اینکه با قدرت بگویم «هر طور راحتتری عمل کن». اگرچه، درنهایت، همین را گفتم. اما، نه از سرِ عصیان و شجاعت برای ادامهی زندگی بدون اینکه سالی چندساعت او را ببینم و سه-چهار تماسِ تلفنی داشتهباشیم. نه. من، هرگز برای از دستدادنِ این حداقلها، شجاع، مستقل و جنگنده نیستم.اولین فکرم این بود که همان یک جمله را چگونه بگویم بدون اینکه از لحنم، از تنِ صدایم و از میزانِ ارتعاش حنجرهام هیچ عذابوجدانی بابتِ حرفی که زده به او منتقل کنم. حتی تا روزها بعد از آن، هنوز به این فکر میکردم که آیا به قدرِ کافی آن جملهی کوتاه را طوری گفتم که متوقع یا دلخور به نظر نرسم؟ فکر میکردم حالا که بعد از سالها مقاومت دربرابرِ رهاکردنِ کاملِ من با خودش کنار آمده، جنگیده و عذاب کشیده تا خواستهاش را بگوید، نباید طوری رفتار کنم که انگار اشتباه کرده یا کملطف، بیمسئولیت و بیعاطفه بوده. او یازدهسال برای زدنِ این حرف، صبر کردهبود؛ به همین دلیل، نمیتوانستم فقط از این مرزهای مشترک...
ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 18:39